پرم از خالی...! |
|
|
نوشته شده در تاريخ سهشنبه ۳ آبان ۱۳٩٠ توسط فاطمه استیان
| پيام شما ()
هروقت شایعه ای شنیدیم و یا خواستیم شایعه ای را تکرار کنیم این فلسفه را در ذهن خود داشته باشیم:
در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود، با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟ سقراط پاسخ داد: لحظه ای صبر کن.قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تومی خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی. مرد پرسید: سه پرسش؟ مرد جواب داد: نه،فقط در موردش شنیده ام. سقراط گفت: بسیار خوب،پس واقعا نمیدانی که خبردرست است یا نادرست. حالا بیا پرسش دوم را بگویم، که خوبی است، آیا آنچه را که در موردشاگردم می خواهی به من بگویی خبر خوبی است؟ مردپاسخ داد: نه،برعکس... سقراط ادامه داد: پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی در مورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟ مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت. سقراط ادامه داد: و اما پرسش سوم سودمند بودن است. آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟ مرد پاسخ داد: نه، واقعا... سقراط نتیجه گیری کرد: اگر می خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد ونه خوب است و نه حتی سودمند است، پس چرا اصلا آن را به من میگویی؟
نوشته شده در تاريخ سهشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠ توسط فاطمه استیان
| پيام شما ()
روزی سقراط مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است. علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد: در راه که میآمدم یکی از آشنایان رادیدم. سلام کردم جواب نداد و با بیاعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من ازاین طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت و سعی میکردم طبیب یا دارویی به او برسانم. بیماری فکر و روان نامش غفلت است. باید به جای دلخوری ورنجش، نسبت به کسی که بدی میکند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی میکند، درآن لحظه بیمار است.
نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ توسط فاطمه استیان
| پيام شما ()
نوشته شده در تاريخ سهشنبه ٥ مهر ۱۳٩٠ توسط فاطمه استیان
| پيام شما ()
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودى بود که این شانس را داشت تا قبل ازمردن، آگهى وفاتش را بخواند! زمانى که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف(مخترعدینامیت) مرده است. آلفرد وقتى صبح روزنامهها را میخواند با دیدن آگهىصفحه اول، میخکوب شد
" آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگآورترین سلاح بشرى مرد"
آلفرد، خیلى ناراحت شد. با خود فکر کردآیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟ پس به سرعت وصیتنامهاش را آورد. جملههاى بسیارى را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کردثروتش صرف جایزهاى براى صلح و پیشرفتهاى صلحآمیز شود. امروزه نوبل رانه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزههاى فیزیک وشیمى نوبل و... میشناسیم. او امروز، هویت دیگرى دارد.
یک تصمیم، براى تغییر یک سرنوشت کافى ست. نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠ توسط فاطمه استیان
| پيام شما ()
روزی سیبی از درخت روی سر مردی افتاد، آن مرد جاذبه زمین را کشف کرد! آن مرد گفت چه قدر بد شانس هستم و آنجا را ترک کرد! آن مرد سیب را نقاشی کرد! آن مرد سیب را بالذت خورد! آن مرد عصاره شفا بخشی از آن ساخت و معجزه طب را آشکار کرد! آن مرد سیب را گذاشت برای روز مبادا!
آن مرد گفت این توطئه دشمن است و درخت را قطع کرد! آن مرد به دل ذرات سیب سفر کرد و فلسفه جهان را از پیوند ذرات آن یافت! آن مرد سیب را خاک کرد؛ تا نگاه بد بینانه دیگران ، سیب را پژمرده نکند! آن مرد شعری گفت: زندگی یک سیب است...
پس کی باور میکنیم همه چیز در گرو افکار ماست؟ |
|